پائیز

پائیز...

و برگهای خاطراتی که تمام باغ را پرکرده...

سکوت شکسته شده در دست یک کلاغ؛

را که باغبان اهسته میروبد

صدای موزون باد و برگ

و رنگ قرمز و زرد

همه همنشین باغ گشتند

من به باران می اندیشم...

دلم هوای ابر کرده

و ابر دلم هوای باریدن

من به باران می اندیشم...

"هاشم نظرپور 13ابان91"

/ 3 نظر / 24 بازدید
دریا

آن دلی بارانیست ... که آسمانی دارد ... و ابری برایِ بارش ... و هوایی که در آن .. پُرِ است از رنگین کمان .. هوایِ یک دلِ بارانی گاه سیاه است و کدر .. گاه حتی ابرِ دلش پُر بغض است ... اما دلی که بارانیست .. خوب می داند که هیچ ابری .. هرگز .. تا ابد سنگین نیست . . خوب می داند که سر انجام .. ابرِ دِلَکَش می بارد .. خوب می داند که یک روز سبک خواهد شد این دلِ او ... حتی وقتی که دلش طوفانیست ... حتی وقتی که دلش سخت است چو سنگ. آری ... یک دلِ بارانی هم ... گاه به دستِ باد است ... گاه به دستِ طوفان ... گاه بسی ناشاد است .. اما باز می داند .. هیچ چیزِ جهان تا ابد باقی نیست ... خوب می داند که تنها دِلَکَش فانی نیست ... نه اینکه دِلَکَش نمیرد هرگز.. نه! دل هم می میرد .. دل هم رنگِ فنا می گیرد ... اما خاطره اش تا ابد می ماند ..

حسین پور

با سلام وبلاگ خوبی دارید به وبلاگ ماهم سربزنید

شمیلا

سلام زیبا سرودید دست مریزاااااااااا[قلب]